خداوندا دلتنگتم کجایی؟؟؟
عاشقانه,خاطره ,شعرو هرچی که دل تنگم بخواهد... 
لینک دوستان
دوستانی که تمایل دارند از طریق تلگرام با بنده در ارتباط باشند

 

telegram.me/att136

 

منتظر نظرات سبزتون هستم 

[ دوشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۴ ] [ 9:45 ] [ شقایق ]
 نه من آنم                                                              پست ثابت

که زفیض نگهت چشم بپوشم          

                                         نه تو آنی                  که گدا را ننوازی

در اگر باز نگردد،                     نروم باز به جایی ،

پشت دیوار نشینم ،                      چو گدا بر سر راهی  

      کسی به غیر از تو نخواهم               چه بخواهی چه نخواهی      

   باز کن در                                    که جز این خانه مرا نیست پناهی...

 
                                  - پارسا راد منش,شقایق غریب اما,امین شکرگزار,پردیس ,

[ پنجشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۰ ] [ 13:34 ] [ شقایق ]
چقد سخته مرور خاطرات گذشته 

خاطراتی که لحظه به لحظه ش یا شیرین بوده یا غم چه فرقی میکنه مهم اینه که گذشته و حالا اونا شدن واست خاطره که وقتی یادشون میوفتی کلی بغض میاد سراغت و چشات میشه پره اشک

شاید خودم زندگیمو به بازی گرفتم که الان تنهام

شاید یروزی یه جایی دوباره برگزردم به گذشته ای که گذشت شاید برگرده و بگه شقایق دوباره انتخاب کن

و من بتونم همونی که میخواستم انتخاب کنم 

 

ولی نه نمیشه دیگه من جوون نمیشم دیگه اون لحظه ها برنمیگرده و فقط این بغضه که همیشه همراه خواهد موند

 

کاش میشد پاک بشم از تمومه آلودگی های این دنیای فانی کاش میشد دوباره برم یه گوشه از خونه خدا مسجد خلوت کنم و با خدا دردودل کنم 

 

کاش میشد هنوز پیش خدا آبرو داشتم تا روم بشه در خونشو بزنم 

چقد کاش ها داره تو سن 27 سالگی میاد سراغم 

کاش این بغضی که الان دارم رو خدا ببینه دست رو سرم بکشه بگه از الان شروع کن و پاک شو من می پذیرمت

 

کاش اراده داشتم .... کاش و کاش و کاش ......

 

کاش رو کاشتند سبز نشد ...

[ یکشنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۴ ] [ 17:51 ] [ شقایق ]
زیر باران قدم میزنم و به رویا های دست یافتنی و یا دست نیافتنی می اندیشم 
به مرگ

 که نزدیک من پرسه می زند و مرا از آنچه که هستم هرآسانتر می کند

من در این بهبوهه زندگی ، در این لحظات جوانی نظاره گر گذر ثانیه های زندگییم هستم 

من دغدغه فردا را با خود حمل می کنم هرروز و همه جا ...

من ذهنم درگیر مشغله روزهایم هست من تلگرام اینستاگرام لاین و ....

 

خدا وندا مرا حفظ کن ... فقط همین



[ یکشنبه بیستم دی ۱۳۹۴ ] [ 19:7 ] [ شقایق ]
زیر باران قدم میزنم و به رویا های دست یافتنی و یا دست نیافتنی می اندیشم 
به مرگ

 که نزدیک من پرسه می زند و مرا از آنچه که هستم هرآسانتر می کند

من در این بهبوهه زندگی ، در این لحظات جوانی نظاره گر گذر ثانیه های زندگییم هستم 

من دغدغه فردا را با خود حمل می کنم هرروز و همه جا ...

من ذهنم درگیر مشغله روزهایم هست من تلگرام اینستاگرام لاین و ....

 

خدا وندا مرا حفظ کن ... فقط همین



[ یکشنبه بیستم دی ۱۳۹۴ ] [ 19:7 ] [ شقایق ]
سلام به دفتر خاطرات مجازییم 

من به میهمانی امام رضا در روز شهادتش دعوت شدم قدم گذاشتم در حریمش ...

با آرامش تمام صدایش زدم ...او مرا دعوت کرد ... خدا یا سپاس

من امید وار به آینده روزها را سپری میکنم پی در پی ..

تو نیز امیدوار باشد مهمان وبلاگ من...

[ یکشنبه سیزدهم دی ۱۳۹۴ ] [ 17:14 ] [ شقایق ]
این روزها دلم بی تاب حرم است 

بی تاب تو یا شمس الشموس بعد از چندیمن ماه چند روزی تعطیل شده و تصمیم بر مشهدتو شده ایا مرا خواهی رساند؟

خداوندا من و قلبم از آن توییم ما را یاری ده و نفس ده تا سجده شکر را بر حریم رضا به جا آوریم 
آقای من روز شهادتت نزدیک است و دلهای رضایی همه ماتم زده تو خود دلها را هوایی کرده ای پس هوایشان را داشته باش ای شفاعت گر شیعیان علی....

[ سه شنبه هفدهم آذر ۱۳۹۴ ] [ 11:20 ] [ شقایق ]
چقدر اینجا سوت و کور شده 

هیشکی نمیاد بگه شقایق حالت چطوره؟

این روزا داری چیکارا می کنی با زندگی؟

آره من حالم خوبه روحی و جسمی .... خدای من همیشه همراهم هست حتی اگه من تنها بذارمش

خدایا دستمو بگیر خیلی تنهام جامعه منو به سمت خودش میکشه وقتم پر شده از آدمهای مجازی

دوس ندارم ازت دور باش نفس من برا توست خودت هوامو داشته باش 

[ یکشنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۴ ] [ 9:51 ] [ شقایق ]
دلم میخواهد گناه نکنم آقاجان نگاهی.....

مولای من سوغات شهرت را نوش جان میکنم با بغضی آکنده از دلتنگی

پس کجایی؟؟؟

محرمی دوباره آمد و من عاشورا و تاسوعای دگر را دور از تو بگذرانم ؟؟؟

مگر دلم چقدر دوام دارد

تو خود شاهعد باش دل چرکین از گناهانم نمیخواهد بماند راهییش کن به آسمان دیگر تاب گناه را ندارم.

[ دوشنبه بیستم مهر ۱۳۹۴ ] [ 17:13 ] [ شقایق ]
وقتی لحظه شماری می کنی تا عید غدیر برسه و بری خونه دوستای ساداتت و بعد از یک سال دوباره روی گلشون رو ببینی خب معلومه زودتر پا میشه تا به کارات برسی

بالاخره عید عغدیر رسید و منم با ذوق و شوق کادویی که واسه دوستم درست کرده بودم و گذاشتم داخل پلاستیک تا براش ببرم 

یه دوست قدیمی که بعد از گذشت ده سال حسابی زندگیش درگیر مشکلات شده بود و من تازه فهمیدم که الکی باهاش دوست صمیمی بودم و اون با من راحت نبوده دوستی که با ازدواج ناموفقی که تجربه کرده شاید مسیر زندگیش رو تغییر داده

 

این روزا من شاد و خوشحالمو غمگینو دلگیر ولی نمیدونم باید از تنهایی خوشحال باشم یا غمگین

نمیدونم شاید همه جوره حالم خوب باشه ولی بلاتکلیفی ذهن آدم رو به ناکجا آبادها که نمیبره 

خدا خودش به همه ما جونها رهم کنه و به فریاد دلشون برسه

امیدوارم شماها آغشته به گناه نشید... دوستتون دارم .... 

[ دوشنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۴ ] [ 11:11 ] [ شقایق ]
روزهای گذران می گذرند و من در هیاهوی شهر انسانها رو می نگرم و مرا با خود به فکر میبرند ...

من در این شهر تنها قدم میزنم و آواز رهایی می خوانم 

دغدغه همه نسل ما آینده و بودن در کنار کسیست که انسان شریفی باشد 

اما نمیدانم انسانهای این روزگار را چطور میتوان شناخت ؟ نه نگاهشان و نه حرفشان هیچ کدام برایم قابل قبول نیست 

من از آینده ای که مبهم است دلم می لرزد اما این لرزیدن مرا نابود خواهد کرد نمیدانم این انرژی منفی کی دست از سرم خواهد برداشت اما دیدم بهع جامعه شده طلاق ... شده تنهایی و باز تنهایی

امیداوارم خداوند مهربان خودش به همه صبوری دهد

دوستانم از اینکه مرا همراهی می کنید کمال تشکر را دارم.

[ یکشنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۴ ] [ 19:19 ] [ شقایق ]
پست قبلی رو با موبایل گذاشتم حالا که اومدم می بینم چقد غلط املایی داشتم و ندیده بودم انگار چرت می زدم و تایپ می کردم 

روزهایی که دور از مشهدالرضا داره میگذره مثل روزمرگی های خیلی عادیه مثل تموم تموم روزای یک زندگیه فرد بی فراز و نشیب و هموار خدارو شکر اگه اتفاق خوب نمیوفته اتفاق بد هم نمیوفته درسته الان اوضاع خریدن خونه نابسامان هست ولی مطمینم خدا هوای همه داره 

این روزا همش به این فکر میکنم که اگه پیر بشم چی میخواد بسرم بیاد و همش دارم به دوران پیری نیگاه میکنم 

یجورایی حس میکنم زندگیم بدون هیچ هدفی داره پیش میره و این زندگی واسم یک رنگ شده

یه روزایی من داشتم تو اوج گناه پرپر می شدم هر روز غرق تز از گذشته در آلودگی و گناه روزام میگذشت خودمم میدونستم دارم اشتباه میکنم اما فقط عذاب وجدانش بود که همیشه همراهم بوداون موقع ها واسه رسیدن به هدفم حاضر بودم هر کاری کنم اما الان دیگه واسم همه چی بی معنی شده

وقتی دیدم اونهمه تلاش واسه رسیدن به اهدافم حالا از هر راهی شده فقط میخواستم باشم امانتیجه ای نداد دیگه خسته شدم گگفتم باشه خدا جون من دیگه هیچ کار نمی کنم ببینم خودت چیکار میکنی

الان دو ماهه پاکم این پاکی رو که می گم ینی عین خیالم نیس دوروبرم چی داره میگذره

[ دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 17:7 ] [ شقایق ]
پست قبلی رو با موبایل گذاشتم حالا که اومدم می بینم چقد غلط املایی داشتم و ندیده بودم انگار چرت می زدم و تایپ می کردم 

روزهایی که دور از مشهدالرضا داره میگذره مثل روزمرگی های خیلی عادیه مثل تموم تموم روزای یک زندگیه فرد بی فراز و نشیب و هموار خدارو شکر اگه اتفاق خوب نمیوفته اتفاق بد هم نمیوفته درسته الان اوضاع خریدن خونه نابسامان هست ولی مطمینم خدا هوای همه داره 

این روزا همش به این فکر میکنم که اگه پیر بشم چی میخواد بسرم بیاد و همش دارم به دوران پیری نیگاه میکنم 

یجورایی حس میکنم زندگیم بدون هیچ هدفی داره پیش میره و این زندگی واسم یک رنگ شده

یه روزایی من داشتم تو اوج گناه پرپر می شدم هر روز غرق تز از گذشته در آلودگی و گناه روزام میگذشت خودمم میدونستم دارم اشتباه میکنم اما فقط عذاب وجدانش بود که همیشه همراهم بوداون موقع ها واسه رسیدن به هدفم حاضر بودم هر کاری کنم اما الان دیگه واسم همه چی بی معنی شده

وقتی دیدم اونهمه تلاش واسه رسیدن به اهدافم حالا از هر راهی شده فقط میخواستم باشم امانتیجه ای نداد دیگه خسته شدم گگفتم باشه خدا جون من دیگه هیچ کار نمی کنم ببینم خودت چیکار میکنی

الان دو ماهه پاکم این پاکی رو که می گم ینی عین خیالم نیس دوروبرم چی داره میگذره

[ دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 17:6 ] [ شقایق ]
امشب اونقدر غصه خوردم که اصن نفهمیدم کی ساعت  شد فقط ذیذم چدوازذهذیذمدیگه نایه باز موندن ندارهامشب غمگینم که چرا کبراحتی شب سرشونو به بالین مکلاهسرشونومیذارنوبابا بم با شصت سال سن باید نگران چک فرداش باشه...

نگرانه اینکه ماداریم کجا میریم از چی فرار میکنیم؟م

 

 

[ پنجشنبه هشتم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 0:25 ] [ شقایق ]
امشب اونقدر غصه خوردم که اصن نفهمیدم کی ساعت  شد فقط ذیذم چدوازذهذیذمدیگه نایه باز موندن ندارهامشب غمگینم که چرا کبراحتی شب سرشونو به بالین مکلاهسرشونومیذارنوبابا بم با شصت سال سن باید نگران چک فرداش باشه...

نگرانه اینکه ماداریم کجا میریم از چی فرار میکنیم؟م

 

 

[ پنجشنبه هشتم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 0:25 ] [ شقایق ]
بعد از مدتها با مشکلات سایت بلاگفا دوباره به آغوش گرم دفتر خاطراتم برگشتم

اما وقتی چک کردم دیدم خاطرات حدود یک سال حذف شده و این یخورده ناراحت کننده ست چون داشتم مطالبو جمع آوری میکردم واسه چاپ کتاب

نمیدونم البته هنوز تصمیم جدی نگرفتم واسه اپ چون این روزا همه سرکارشون با اینترنه و کتاب های الکترونیکی برای همین چاپ کنم رو دستم بمونه که فایده ای نداره 

[ چهارشنبه دهم تیر ۱۳۹۴ ] [ 11:27 ] [ شقایق ]
و باز من آمده ام 

آمده ام اما با دلی پاک و آرامشی که با قلبم عجین شده

سه روز ماندن در خانه ای که هه اش سلامو صلوات بوده و هست ، سه روز نیایش، سه روز طلب مغفرت...

آری میدانم که بخشیده و باز هم می بخشد ...

دلم تیره و تار بود از گناه

از اینهمه آلودگی داشتم بالا می آوردم که خدای مهروبون منو دعوت کرد حتی باورم هم نمیشد که یهویی برم ا

خدا یا عاشقانه وار فقط تو را می پرستمو دوست دارم

هیچ یک از بنده ها لایق دوست داشتن نیستند جز پدر و مادرم

از خیلیها پیشت گله کردم اما تو اونا رو هم ببخشششششششش...

 

[ چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ ] [ 18:46 ] [ شقایق ]
این روزها در دنیای مجازیه خودم آدمها و سرنوشتهای مخلفی را می بینم که حالم و احساسم را دگرگون میکنند

این روزها شبکه های مجای پر شده از گناه و تیرگی

پر شده از دوری از خداوند و من در پیچ و خم این راه و جوانییم می اندیشم چگونه باید پاک بودن را تجربه کنم و به دوشم بکشانم که مبادا از غافله غافلین باشمو از سیلی زن های حضرت زهرا

من که حجابم فاطمیست چگونه می توانم طعم تلخ خیانت رو با طعم شیرین پاکی جایگزین کنم 

پرورداگا در این دنیای پر از هیاهو که وسوسه شیاطین دست از دامانم بر نمیدارد به تو پناه می برم

به تو که ندای لبیکت را پاسخ گفتم و از بدو تولد صدای الله اکبر در گوشم زمزمه شد تا با تو باشم و از تو مدد جویم

یا ستارالعیوب این روزها عجب روزهای نابسامانیست برای من برای لحظه های جوانییم 

این روزها سپری میشوند بدون آنکه من خود بخواهم ....

[ شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ ] [ 10:25 ] [ شقایق ]
نمی دانم دلم بهانه چه میگیرد

وقتی بوی بهار نارنج تمام وجودم را از خود بی خود می کند و استشمامش جانم را آرامشی می‌بخشد

من به تنهایی خود بیشتر توجه میکنم به اینکه چقدر آزادم

و این آزادی را دوست دارم 

نمیدانم امشال چه سرنوشتی در انتظار من است و من برای خود چه سرنوشتی را خواهم نوشت 

اما هرچه باشد امیدوارم سرشار از نگاه خداوند باشد 

نگاه عمیق مادرم زهرا و پدرم امام رضا باشد

با اینکه فکر می کردم نمیتونم آروم باشم اما آرومم ، آرومم چون مطمئنم خدا حواسش بمن هست

و اگر نا آرومی هست از همون غصه پدرو مادرو نخوندن نماز صبحه

خدایا شاکرتم برای تمام موهبت هات ...دوستت دارم ، میبوسمت

[ سه شنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 18:41 ] [ شقایق ]
امروز صبح وقتی برایس رفتن به سرکارم به راه بسته خوردم بغض گلو گرفت

اره راه ها رو بسته بودن واسه تشییع شهیدان سرزمینم

قدم قدم که جلو رفتم بیشتر احساس میکردم که نمیتونم بغضمو نگه دارم سیع خودمو به محل کارم رسوندمو اجازه گرفتم که بای تشییع برم اخه همونجا نزدیکم بود

رفتم و تازه شهدا رو اودنو سرباز ها با ساز شهدا رو بر سر گرفته و بهشون احترام گذاشتن 

همینجا بود که اشکمو اومد و بهشون گفتم اخه ما براتون چیکار کردیم جز اینکه حرمتهاتون رو شکستیم و خونتون رو پایمال کردیم

دلم از خودم میسوخت که جلو این دو تا اینقدر شرمنده و بیچاره ام 

گریه م واسه خودم بود که هیچکاری واسه خوشحالیه اونها نکردم 

انشالله اون دنیا شفاعتمون کنند که شهدا جز شفاعت کننده ها هستند..

دوستان التماس دعای زیاد دارم واسه دل گرفته و تنهای من...

 

[ چهارشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 18:58 ] [ شقایق ]
آری من یک دختر ادری هستم 

چادری سیاه بر سرو تن می اندازم تا چشمان پر از آلودگی به من خیره نشود و در نگاهش شریک نباشم 

آری من از غافله عشق عقب مانده ام 

اینکه هر کس گناه خودش را هر چند کوچک باشد بزرگ بشمارد یک نگاه خداوند است 

یک نگاه و تمنا که مرا ببخش حتی اگر بین کوچکی و بزرگی گناهم فاصله ای نیست

آری من همانم که مینویسم از گناهم از احساسم از دنیای مجازی که مرا آلوده و معتاد خودش کرد...

اینکه گناه را بزرگ بشماری هر لحظه فرصت توبه را پیدا خواهی کرد من جوونم و در اوج لذتهای دوره جوانی به خود می اندیشم به اندیشه هایم به بایدها و نبایدهایم 

آسمان همانند دل من بسیار غمگین و گرفته است 

گویی عشق راه دلم را بسته و تمام تمنای چشمانم دیدار دوست می باشد ...........

من یک بنده روسیاه بیش نیستم که ظاهرم در دنیای واقعی چیز دیگری نسبت به ظاهر مجازییم خواهد بود 

خداوندا تظاهرم ملاک زندگیه من نیست باطنم را آلوده مساز که حقیر و پستم 

 

[ یکشنبه سوم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 12:22 ] [ شقایق ]
دلم میخواد یه گوشه دنج مثلا تو جنگل یا کنار دریا یا بهترین جا روبروی گنبد امام رضا بشینم و با خودم خلوت کنم 

به خودم بگم بالاخره که چی اینهمه دلتنگی اینهمه حرص و جوش رو میخوای چیکار که به چی برسی

دلم میخواد با خودم زیر بارون قدم بزنم و چادرم خیسه خیس بشه صورتم بوی بارون بگیره

آره دلم میخواد هر چی از زبونم در میاد رو بگم یه نفس عمیق بکشم و بگم خدایا منو فقط رها نکن

میدونم نمازام یکی درمیون قضا میشه اما تو دستمو بگیر که نشه 

یا بگم خدا یا خیلی آرومم مثل روزایی که مشهد بودم درسته دورم اما آرومم 

اصن از عاشورای حسین آرومم شاید اینهم معجزه ای باشه واسه دله تنگم 

برای هم دعا کنیم دوستتون دارم

[ پنجشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 18:38 ] [ شقایق ]
دلم امروز از تمام دختر ها و پسرای ایرانی گرفته است 

از تمام کسانی که باعث شدند با نگاه شیطانی به گناه کشیده بشن

از تمام کسانی که باعث شدند سن ازدواج بالا بره و از دواج های موقت و دوستی های نامشروع اوج پیدا کنه 

اره دلم از همه این آدما گرفته 

همشون دنبال بازی هستند تا کجا اینجوری قراره ادامه پیدا کنه و تا کی ما هم با خودشون محو رونق بازار عیاشی خودشون می‌کنند

چرا باید معضل ازدواج داشته باشیم وقتی اینهمه جوون تو مملکت هستند 

چرا باید دخترای محجبه تو خونه بمونند و دخترای بدحجاب خودشون رو وسیله دست گرگهای هوس باز کنند

اخه چرا ما اینطوری شدیم چرا به همین راحتی به این دنیای فانی اونقدر وابسته میشیم که عشقو لذت و حوس و خوشگذرانیهای زودگذرو ادامه میدیم 

من خسته شدم از این زندگی که همش با من بازی میکنه 

من خسته شدم از این بلاتکلیفی

من حالم به هم میخوره از مردها و دخترهای جامعه خودم.... من حالم از خودم به هم میخوره

[ چهارشنبه هفدهم دی ۱۳۹۳ ] [ 11:35 ] [ شقایق ]
وقتی گلویم را بغض فشار میدهد تنها چیزی که آرومم میکنه نوشتن هست

هر چی تو وایبر و شبکه دیگه نوسشتم دعام کنید اروم نشدم تا اومدم تو وبلاگ و بنویسم 

گفتم استخدامی بود و من تموم شرایط استخدامی رو داشتم برای دوستم دعوت شده بود برا مصاحبه که هیچ کدوم از شرایط رو نداشت اما من دعوت نشدم 

اونقدر وقتی ذوق کرده بودم که میگفتم نونم تو روغنه اونقد برای خودم رویا درست کرده بودم 

که امروز همه چی ریخت بهم 

دلم یه بغضی داره که نمیدونم کی اروم میشه اما باید اشکم بیاد اینطوری نمیشه دارم خفه میشم

چرااااااااااااااااااا من همه چیو سپرده بودم به خود خدا اما همه چی دست در دست هم گذاشتن تا نرم ، تا نشه

حکمتو نمیدونم چیه اما من ناراضییم دوست داشتم بشه اعصاااااابم خورده خورد 

میخواد داد بزنمممممممم اما چرا هیشکی صدامو نمیشنوه خدا چرا نمیذاری برم مشهد 

مگه نگفتی با توبه آدمها رو میخشی پس چرا منو نبشیدی ینی اینقد ازت دور شدم

[ شنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۳ ] [ 18:16 ] [ شقایق ]
سرشار از استرس هستم فقط برایم دعا کنید

[ شنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۳ ] [ 16:54 ] [ شقایق ]
این روزها دلم عجیب هوای تو را کرده 

بس نیست اینهمه تنبیه ؟؟؟؟ دیگر طاقتم سرآمده 

نمیتوااااااانم مرا رهایی ده از این همه خاطرات 

این روزها زیاد دعایم می‌کنند در حرمت امیدوارم به دعای دوستان آرامش بگیرم 

روزهای خوب در انتظار من هستند می دانم نیازم را بی نیاز خواهی کرد دوستت دارم ....

[ شنبه هشتم آذر ۱۳۹۳ ] [ 11:39 ] [ شقایق ]
امروز روز بسییییییییییییییییییییییییاااااار عالی بود ...

خدایا آرومم از هر دو جهان .....اخ خدایا باز هم ارامش به سراغم آمده است ...

یارییم کن که این ارامش در کنار باتو بودن شیرین است .....و من و نبضم همه هستی ام از وجود توست


امروز با سمیرا رفتیم کوهسنگی میگفتن ولنتاینه ولی خب ما که هنوز با یارییم خودمون دو نفری رفتیم خوشگذرونی...خیلی حال داد .....خدایا شکرت امروز استاد جواب پایان نانه مو داد تایید شد.


خوووووووووووشحالم ...خونواده هم عید میان ساعت تحویل سال کنار مرقد امام رضا باشن

[ جمعه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 23:28 ] [ شقایق ]


خسته ام و دلگیر اما باز شادمانی در کنار من خواهد بود

امروز به شهر مینگریستم ...ادم های جورواجور ..


خدایا من اماده مرگ نیستم


تنهایم مگذار

[ چهارشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 16:39 ] [ شقایق ]

aشعری که همیشه بابا واسم میخونه :


آنها که در جوار رضا آرمیده اند

کفران نعمتست گر بهشت آرزو کنند


امشب من در آغوشم پدرم در جوار حرم مطهر علی ابن موسی الرضا دقایقم را سپری کردم


آری و من در ت و تاب شور جوانییم ....در لحظات شلوغه نوشتن پایان نامه ...در مشغله های فکریه امتحانات پایان ترم ...آرامشی به دست آوردم مانند روشناییه ماهو به زیبایی وجود تمام ستارگان آسمان شب


من در اوج دل خستگی های روزانه ام ....صدای آرامش بخش پدر را لمس کردم ...

و خدا را شاکرم بین این لحظات دگرگون و مبهم دیدار با پدر چنین روحیه ام را پر از هیجانو شادی همنوا ساخت....

خدایا شکرت که من در حریم رضا دستانش را گرفته بودم و با عروز و تکبر جوانییم دوست داشتن را از او آموختم


[ سه شنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 23:36 ] [ شقایق ]

اینم از آخرین روز دانشجوییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی


خدایا صبرم بده

صبر بده تا اروم بشم...

[ سه شنبه هشتم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 21:10 ] [ شقایق ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام
اینجا می نویسم از خاطراتم
از روزهای بودن در مشهدالرضا

اینجا اتاق دلتنگیه منه

جایی که هرکی نمیاد

پس خیلی خوش اومدی
اینجا از لحظات شیرینو غمگین مشهد بودنم و مینویسم
البته موقعی که این وبلاگو درست کردم کاردانی مشهد بودم
و بعد از یک سال دوباره کارشناسی قبول شدم و باز هم مشهدو انتخاب کردم
خدا به پدر و مادرم أجر بده که اجازه دادند در شهر دیگه ای درس بخونم
و تنها کاری که میتونم براشون کنم اینه که هر وقت رفتم براشون نماز زیارت بخونم
البته اگه خدا قبول کنه..
حضور خدارو احساس میکنم

خدایا شکرت

خدایا مواظب بابا و مامانم باش
که فقط تو دنیا اونارودارم

فقط اونارو دارم ........همین

یا امام رضا اونا رو برا همیشه مشهد دعوتشون کن

یا امام رضا عاشقتم

تنهام نذار...
امکانات وب
Online User

آپلود نامحدود عکس و فایل

آپلود عکس


.

.


فروش بک لینکطراحی سایتعکس