X
تبلیغات
خداوندا دلتنگتم کجایی؟؟؟

خداوندا دلتنگتم کجایی؟؟؟
عاشقانه,خاطره ,شعرو هرچی که دل تنگم بخواهد... 
لینک دوستان
 نه من آنم                                                              پست ثابت

که زفیض نگهت چشم بپوشم          

                                         نه تو آنی                  که گدا را ننوازی

در اگر باز نگردد،                     نروم باز به جایی ،

پشت دیوار نشینم ،                      چو گدا بر سر راهی  

      کسی به غیر از تو نخواهم               چه بخواهی چه نخواهی      

   باز کن در                                    که جز این خانه مرا نیست پناهی...

 
                                  - پارسا راد منش,شقایق غریب اما,امین شکرگزار,پردیس ,

[ پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390 ] [ 13:34 ] [ شقایق ]
روزهایم در تنگنا میگذرد برایم سخت دعا کنید....

[ جمعه بیست و نهم فروردین 1393 ] [ 16:52 ] [ شقایق ]

خدایا دلم یک صبوری میخواهد گاهی هیچ کس را نداشته باشی بهتر است

باور کن بعضی ها تنهاترت میکنند

[ پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393 ] [ 21:30 ] [ شقایق ]

امروز اخر روز یخورده دلم گرفت اخه یه رقیب واسه رفتن به سرکارم پیدا شد دعا کنید این کار واسم جور شه تو خونه از صبح تا شب تنهام حقوق نداره ولی از بیکاری بهتره سرگرمیه

[ سه شنبه نوزدهم فروردین 1393 ] [ 21:11 ] [ شقایق ]

روزها مثل برقو باد میگذرند

16 روز از اولین لحظات سال میگذرد لحظاتی که در جوار حریم رضا ملکوتی شدند و من در تبو تابه اشک های آلوده به گناه دلم روانی زیارتی شد که میدانستم جوابی دارد....

بی حکمت نبود که آنجا حضور داشتم بارخدایا میدانم قلبم تیره و تار گشته

اما تو اما تو میتوانی قلبم را به نورانیت خویش روشن نمایی و منور کنی از هر انچه که تو داری.....

مولایم حال که دیگر فارغ از تمام دغدغه های درسی از تو دور گشته ام نمیدانم چگونه این دلتنگی را آرام همراه خود داشته باشم

سال جدید آغاز شد اما من همچنان نمازهای صبحم قضا میشود پس چگونه به سمت تو آیم وقتی در خواب غفلت به سر میبرم

خداوندا تو دستم را بگیر که تو آمرزنده هر تباهیو گناهی و تیرگی هستی...

خدایا دل که بگیرد جز خودت هیچ بنده نوازی نمی تواند آرام کند پس دلم داغون از هستیه خودم هست تو آرامم کن ای آرامش دهنده قلبها....

اشک از چشمان و بغض در گلو چگونه هموار کنم راهی که نمیدانم آخرش به کجا ختم میشود

آینده ای پنهان و قبری تنها و برزخی پر از دردو هنجارها..

خداوندا مرا ببخش که تو بنده های گناهکار را نیز دوست میداری....

----------------------------------------------------------------------------

عید رفتیم مشهد و گناباد خیلی بهم خوش گذشت عالی بود بعدش هم عروسیو دعوتی مکه همه فامیلا دور هم بودیم خوب بود خدایا شکرت که خونواده خوبی دارم

امروز رفتم دنبال کار داخل شهر کافی نت 100 تومن-بازاریاب 250 تومن-منشی 150 تومن همشونم دوشیفت چه کارهایی واقعا با حقوقی که داره زندگی نور علی نوره

------------------------------------------------------------------------------------------

[ شنبه شانزدهم فروردین 1393 ] [ 19:52 ] [ شقایق ]

امشب عروسیه دختر عموم محدثه بود خیلی خوش گذشت ....


عااااااالی بود

خدایا همه جوونها رو خوشبخت کن.....


مثل بارونی که داره از آسمون میاد برکتو تو همه خونه ها جاری کن ....

آمین

[ دوشنبه یازدهم فروردین 1393 ] [ 2:16 ] [ شقایق ]

خوشحالم که خونواده دارم  امیدوارم تو سال جدید یه کار خوب و مناسب با رشته م پیدا کنم

سال 92 یکی از بدترین سالهای زندگیه 25 ساله م بود خدایا ازت میخوام دیگه هیچ سالی مثل 92 نباشه

خدا رو شکر که 92 تموم شد دیگه طاقت موندنشو ندارم


[ سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392 ] [ 18:52 ] [ شقایق ]

چه دنیای غریبیه.....


من که میدونم ....پس چرا هستم

[ شنبه هفدهم اسفند 1392 ] [ 19:48 ] [ شقایق ]
آنــه ! تـکـرار غـریـبـانـه روزهـایـت چـگـونـه گـذشـت ،
وقـتـی روشـنـی چـشـمـهـایـت ،
در پــشـت پــرده هـای مــه آلـود انـدوه ،پـنهـان بـود!
بـا مـن بـگـو از لـحـظـه لـحـظـه هـای مـبـهـم کـودکـی ات ،
از تـنـهـایـی مـعـصـومـانـه دسـتـهـایـت ،
آنــه ! اکـنـون آمـده ام تـا دسـتـهـایـت را
بـه پـنـجـه طـلایـی خـورشـیـد دوسـتـی بـسـپـاری ،
در آبـی بـیـکـران مـهـربـانـی هـا بـه پـرواز درآیـی ،
و ایـنـک آنـــه !شـکـفـتـن و سـبـز شـدن در انـتـظـار تـوسـت ،

فکرم خیلی مشغوووووله اصن تمرکز ندارم
دلم میخواد تموم این یه هفته ای که در پیش دارم تو یه روزخلاصه بشنو تموم شه
اول اینکه دیگه پولی تو حسابم نمونده 40 تومن وای تابحال اینقد کم نشده بود


فردا ازمون کتبی فنی و حرفه ای
شنبه خوندن و یک شنبه دوباره امتحان بعدش برم دانشگاهو خریده کیکو میوه
دوشنبه جشن فارغ الحصیلی تو خوابگاه که 14 تا مهمون دارم برا همشون هدیه گرفتم
سه شنبه که باید برم دانشگاه واسه کارا فارغ التحصیلی و خونه دخترخاله م
چهارشنبه حرم و واااااااااای چقد کار دارم خدااااا

خدایا خودت این یه هفته رو ختم به خیر کن...آمین

[ جمعه شانزدهم اسفند 1392 ] [ 0:4 ] [ شقایق ]
خوبه حالم

[ چهارشنبه چهاردهم اسفند 1392 ] [ 0:4 ] [ شقایق ]
امروز روز بسییییییییییییییییییییییییاااااار عالی بود ...

خدایا آرومم از هر دو جهان .....اخ خدایا باز هم ارامش به سراغم آمده است ...

یارییم کن که این ارامش در کنار باتو بودن شیرین است .....و من و نبضم همه هستی ام از وجود توست


امروز با سمیرا رفتیم کوهسنگی میگفتن ولنتاینه ولی خب ما که هنوز با یارییم خودمون دو نفری رفتیم خوشگذرونی...خیلی حال داد .....خدایا شکرت امروز استاد جواب پایان نانه مو داد تایید شد.


خوووووووووووشحالم ...خونواده هم عید میان ساعت تحویل سال کنار مرقد امام رضا باشن

[ جمعه بیست و پنجم بهمن 1392 ] [ 23:28 ] [ شقایق ]


خسته ام و دلگیر اما باز شادمانی در کنار من خواهد بود

امروز به شهر مینگریستم ...ادم های جورواجور ..


خدایا من اماده مرگ نیستم


تنهایم مگذار

[ چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1392 ] [ 16:39 ] [ شقایق ]

aشعری که همیشه بابا واسم میخونه :


آنها که در جوار رضا آرمیده اند

کفران نعمتست گر بهشت آرزو کنند


امشب من در آغوشم پدرم در جوار حرم مطهر علی ابن موسی الرضا دقایقم را سپری کردم


آری و من در ت و تاب شور جوانییم ....در لحظات شلوغه نوشتن پایان نامه ...در مشغله های فکریه امتحانات پایان ترم ...آرامشی به دست آوردم مانند روشناییه ماهو به زیبایی وجود تمام ستارگان آسمان شب


من در اوج دل خستگی های روزانه ام ....صدای آرامش بخش پدر را لمس کردم ...

و خدا را شاکرم بین این لحظات دگرگون و مبهم دیدار با پدر چنین روحیه ام را پر از هیجانو شادی همنوا ساخت....

خدایا شکرت که من در حریم رضا دستانش را گرفته بودم و با عروز و تکبر جوانییم دوست داشتن را از او آموختم


[ سه شنبه پانزدهم بهمن 1392 ] [ 23:36 ] [ شقایق ]

اینم از آخرین روز دانشجوییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی


خدایا صبرم بده

صبر بده تا اروم بشم...

[ سه شنبه هشتم بهمن 1392 ] [ 21:10 ] [ شقایق ]
روزهایم طعم تلخ رفتن می دهد
[ پنجشنبه بیست و ششم دی 1392 ] [ 0:12 ] [ شقایق ]

چقد دلگیره روزایی که حس میکنی داره از دستت میره و دیگه هیچ امیدی به بازگشتشون نیست...

دلم گرفته از این روزای تکراری از این پایان تلخ ...از این موندنو رفتن و سرنوشت..

آقا اگه نمیخواستی سفرم به مشهد موندگاری باشه چرا منو آوردی؟؟؟؟

چیو میخواستی به من ثابت کنی ؟؟؟ فرصت دادن دوباره رو ؟؟؟ شکستمو ؟؟؟؟  دیدن قلب ناپاکم تو رو به وجد میاره؟؟؟

خدایا دارم باهات حرف میزنم میشنوی صدامو ؟؟؟ ببین من شکسته ام ...

مگه من بنده ت نیستم؟ مگه نمیگی فرقی نمیذارم بین زائرای امام رضا ؟؟؟

پچطور دلت میاد این همه منو دعوت کنی به حریمش ولی هر بار شرمسارتر از دفعه قبل با توشه سنگین تر بازم راهم میدی ..دلمو میشکنی...

خدایا دارم دق میکنم ...ینی این روزا هیشکی جز تو رو ندارم که درکم کنه پس خدایا به خداییت درکم کن

خدایا میبینی دارم اشک میریزم ؟ میبینی دارم باهات دردو دل میکنم ؟ میبینی هیشکی اشکامو نمیبینه ؟

خدایا آره من شقایقی پرپر شده ام ...اما تو اگه بخوای میتونی به من جون بدی و دوباره تر و تازه بشم ...

امام رضا اینهمه آدما از شهرای دور میان زیارتت دست خالی برشون نمیگردونی حالا من؟؟؟؟؟

نه ناشکری نمیکنم آقاجون که خوب هوامو همه جا داشتی

من پنج سال پیشت زندگی کردم ...5 سال از بهترین سالهای جوونیمو پیشت گذروندم زیرآسمون شهرت بودمو نفس کشیدم نه نمیگم تنهام گذاشتی... میگم جواب منو بده که چرا منو آوردی 5 سال بمونم و برم؟؟؟؟

اما من اینو نمیخواستم حالا شما بزرگوار میگی این مصلحتته؟؟؟؟

تو میدونی من بخاطر موندن تو این شهر چقدر التماااااااااااااااااااااااااااااااس کردم ....

چه شبها و روزهایی رو باهات خلوت کردم امام رضا ...نه این حق یه عاشق نبود......

که حالا بگی تموم شد بروووووو

آخه آقااااااااااااااااااااااااااااااااااااا من رو سیاه تر از قبل کجا برم؟؟؟؟ اصن برم جواب دلمو چی بدم؟؟؟

بگم امام رضا مصلحتو اینطوری خواسته ؟؟؟ بگم دید تو جنبه مشهدالرضا رو نداری....

بگم آقا پرتت کرد بیرون از حریمش....نه آقا به حق پسرت نمیتونم اینا رو به شقایقت بگم ...

به حق مادرت زهرا نمیییییییییییییتونم بهش بگم

برو تو  اخراجی...

[ یکشنبه بیست و دوم دی 1392 ] [ 23:56 ] [ شقایق ]
اومدم دوباره با دلی پر از غم ...دلی که یه عالمه بغض همراشه ..

شهادت امام رضا کنار حریم رضا من بودمو اشکو اشکو اشک...


[ پنجشنبه نوزدهم دی 1392 ] [ 22:32 ] [ شقایق ]
قرارمون نبوووووووووووود فاصله باشه ....

قرارمون نبووووووووووووود بی تو بمونم ....

خداحافظه تو

[ یکشنبه هشتم دی 1392 ] [ 20:51 ] [ شقایق ]
کاش یکی پیدا میشد قدر دلمو بدونه

خیلی وقته با خدا و امام رضا خلوت نکردم ....تازه دیروز رسیدم مشهد...دلم میخواد برم حرم

امروز با بچه ها رفتیم فلکه آب و سمت باب الجواد جلو حرم بودم ولی اونقد هوا سرد بود که جرات نکردم برم حرم

سریع برگشتیم خوابگاه که توی راه یه کاروان پیاده زسیده بودن مشهد نزدیک حرم شده بودن ...

وای دلم یه لحظه گرفت....چه سعادتی توی این هوای سرد با پای پیاده به سمت حرم ...

خدایا واپسین روزهای مشهد الرضا رو دارم میگذرونم .....

حالم خوب نیست....انگاری خیلی گناه کردم که امام رضا دوستم نداره دیگه


[ جمعه ششم دی 1392 ] [ 19:47 ] [ شقایق ]

من یه دخترم ....

اگه خودمو لوس نکنم ...

اگه بخاطر تو به خودم نرسم ...

اگه برات گریه نکنم ...

اگه وقتی لواشک میبینم پیرهنتو نکشم ....

اگه لب و لوچه آویزون نکنم تا بغلم کنی ...

اگه بهت نگم آقامون ....

اگه نگم تو فقط مال خودمی ...

اگه نگم زندگیمی ...

اگه تو ناراحتیات قربونت نرم ...

اگه واسه اینکه از غم در بیای شیطنت نکنم ...

اگه واسه خندیدنت خودمو به آب و آتیش نزنم ....

اونموقع که نمیشه گفت عجقمی ....

وقتی اینارو ازم دیدی بدون زندیگیم شدی .... نفسم شدی .... پس هوامو داشته باش !!!!

[ جمعه ششم دی 1392 ] [ 19:23 ] [ شقایق ]


پاییز رو به پایان است

و من

برای لحظه ای همقدم شدن با تـــو دلم تنگ است

همقدم شدن با تو در یک عصر بارانـی

هم کلام شدن با تو بر روی نیمکت های پارک

من دلم برای صدای خش خش برگ ها تنگ است

من دلـــم برای تـــو تنگ است . . .

[ چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1392 ] [ 16:13 ] [ شقایق ]
فردا عازم سفرم ....


دلم گرفته نمیدونم

این سفر اخرین سفر من هست ...

                       مشهد الرضا بدروووووووود...

                                                        التماس دعا

[ دوشنبه بیست و پنجم آذر 1392 ] [ 23:13 ] [ شقایق ]
و من در تکاپوی این زندگانی پر از هیجان و شور جوانییم ...


              بارالهی شکرت

[ شنبه بیست و سوم آذر 1392 ] [ 10:19 ] [ شقایق ]
دلم بی شمار خسته است ...

اخ که حس میکنم افسرده شدم ....نمیدونم شاید برا اینه که این دوهفته همش مریض بودمو رو تخت افتاده ....

همش کارم دکتر و درمان بود ...

شاید به خاطر اینه که دوماهه خونه نرفتم ....شاید به خاطر اینه که سه هفته حرم نرفتم ...

نمیدونم چمه و چرا ....فقط میدونم خسته شدم ...

روزا برام سخت میگذره ...همه به من میگن تو خیلی قشنگ میخندی اما خیلی وقته نخندیدم و کارم همش شده گریه ...

دوهفته مریضی که هیچج کاری نتونی کنی ...همش سردرد ...گوش درد ....گلو ....سرفه ...ای خدا

بسمه دیگه چقد درد ....میدونم من بدم اما الان امادگی اون دنیا روندارم ...

نمیخوام الان بمیرم ...خدا جونم من خیلی گناهکارم ...چطور دلت میاد منو با این گناها ببری اون دنیا

[ سه شنبه دوازدهم آذر 1392 ] [ 23:1 ] [ شقایق ]

تصور کن روزی بهم
پیام بدی و جواب ندم!
زنگ بزنی و تعجب کنی چرا جواب نمیدم
و روزی دیگه زنگ بزنی و یکی از خانواده ام جواب بده بگه بفرمایید؟
و تو بگی کجایی؟؟!
بگه منظورت اون مرحومه؟؟؟؟
چیکار میکنی؟ داد میزنی؟ گریه میکنی؟
اونوقت میگه امروز 4 روزه دفنش کردیم
اون لحظه چی میــــــــگی؟
تا وقتی امروز کنارتم سعی کن دوستم داشته باشی
چون ممکنه روزی بیاد و من نباشــــــم...
دیروز یکی رو دفن کردن امروز یکی و فردا هــــم من... آرررررررررررررررره زندگی همینه ♥♥♥

[ دوشنبه چهارم آذر 1392 ] [ 19:45 ] [ شقایق ]
من به یکی از گردان های لشکر۸ نجف اشرف مامور شده بودم ؛
آن شب در ابتدای ستون قرار گرفتم
و نیروها را از معبری که چند شب پیش کارش تمام شده بود جلو بردم . . .
یکی از بسیجی های لشکر به نام «حمید زارع» که ۱۶ یا شاید ۱۷ سال بیشتر نداشت،
در اختیار ما قرار گرفته بود تا در آوردن وسایل کمکمان کند.
قیچی سیم بری که برای بریدن سیم خاردار در نظر گرفته بودیم، دست حمید بود ؛

در میانه ی راه، یک خمپاره خورد وسط ستون
در آن ظلمات شب که چشم چشم را نمی دید، از اوضاعِ حمید متوجه شدم که زخمی شده است.
با این حال به حرکت ادامه دادیم تا رسیدیم پشت سیم خاردار . . .
به حمید گفتم قیچی را بده !
گفت همان جا که خمپاره خورد، موج انفجار، قیچی را پرت کرد و در تاریکی نتوانستم پیدایش کنم!
وقتی برای تلف کردن نداشتیم
سریع گفتم به امدادگرها بگویید برانکاردها را بیاندازند روی سیم خاردارها تا بچه ها رد شوند !
امداد گرها، قبلا زخمی ها را با برانکارد برده اند عقب
خلاصه این که چیزی برای خلاص شدن از سد سیم خاردار نداریم!
حمید زارع که معلوم بود درد هم دارد آمد وگفت من می خوابم روی سیم خاردار
دلم لرزید . . .
این کار زجر و عذاب وحشتناکی داشت و معلوم هم نبود بعد از گذشتن چند گروهان از روی آدم، عمرت به دنیا بماند!
از طرفی، خمپاره های تک و توکی که دور و برمان زمین می خورد،
نشان می داد معبر حساس شده است ؛

چانه نزدم و گفتم یا علی
حمید خوابید روی سیم خاردارها
نیروها یکی یکی دورخیزمی کردند و از روی کمر حمید، جست می زدند آن طرف سیم خاردار . . .
هر ضربه ی پایی که به پشت حمید می خورد،
به جای ناله یک ذکری می گفت که الان یادم نیست چه بود !
گمانم نام یکی از ائمه(صلوات الله علیهم) بود
تک شروع شد و بعثی ها چتری از آتش روی معبر انداختند . . .
حمید به آخر کار نرسید
همان طورکه روی سیم خاردار دراز کشیده بود
ترکش خورد وشهید شد
جنازه اش هم عقب نیامد . . .
از "حمید زارع"،
هیچ اثر و نشانی نیافتیم !
اوستاره ی درخشانِ آسمانِ گمنامی است . . .

روحمان با یادش شاد

گریه گریه گریه......من کجا و اون شهید کجااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا خدااااااا

[ یکشنبه سوم آذر 1392 ] [ 16:29 ] [ شقایق ]
آرامش خداااااااااااااااااااااااا من آرامش میخوام .....


همش اشک .....

              همش بغض....

                            همش تنهایی....

                                                 تاااااااا کی؟؟؟؟

خدا چطور دلت میاد شقایق ت پرپرشه ؟؟؟

------------------------------------------------------------------

نکنه دستمو ول کردی برم که به هرچی که میخوام نمیرسم ......؟؟؟؟

شایدم من اشتباهی اومدم که در بسته رو وا نمیکنی؟؟

من به این سادگی دل نمیکنم از تو که منو رها نمیکنی

بگو بازم هوامو داریو مث همه منو تنها نمیذاری....


[ دوشنبه بیست و هفتم آبان 1392 ] [ 21:2 ] [ شقایق ]
شام غریبان .....چهار راه شهدا.... مشهد الرضا.....خادمان حریم رضوی....شمع به دست گرفته ...

با غرورو تکبر به سمت حریم رضوی قدم زنان منو دوستم بنین راهی شدم ....نماز را بین راه خواندم ....مسیر پر از عاشقان مولایم حسین بود ..و شعله اتش شمع همه جا رانورانی و غم زده کرده بود...

آری اینجا مشهد است ....شام غریبان حسین...چشمانم سرشار از اشکه نمیتونم تایپ کنم ....بعدا...

[ پنجشنبه بیست و سوم آبان 1392 ] [ 23:14 ] [ شقایق ]
امروز در مشهد الرضا غوغا بود...

[ چهارشنبه بیست و دوم آبان 1392 ] [ 23:6 ] [ شقایق ]

دلم آغوش امام رضا رو میخواااااااد ...

آقای خوبی ها دعوتم کن ...

دلتنگتم...

[ دوشنبه بیستم آبان 1392 ] [ 15:56 ] [ شقایق ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام
اینجا می نویسم از خاطراتم
از روزهای بودن در مشهدالرضا

اینجا اتاق دلتنگیه منه

جایی که هرکی نمیاد

پس خیلی خوش اومدی
اینجا از لحظات شیرینو غمگین مشهد بودنم و مینویسم
البته موقعی که این وبلاگو درست کردم کاردانی مشهد بودم
و بعد از یک سال دوباره کارشناسی قبول شدم و باز هم مشهدو انتخاب کردم
خدا به پدر و مادرم أجر بده که اجازه دادند در شهر دیگه ای درس بخونم
و تنها کاری که میتونم براشون کنم اینه که هر وقت رفتم براشون نماز زیارت بخونم
البته اگه خدا قبول کنه..
حضور خدارو احساس میکنم

خدایا شکرت

خدایا مواظب بابا و مامانم باش
که فقط تو دنیا اونارودارم

فقط اونارو دارم ........همین

یا امام رضا اونا رو برا همیشه مشهد دعوتشون کن

یا امام رضا عاشقتم

تنهام نذار...
امکانات وب
Online User

آپلود نامحدود عکس و فایل

آپلود عکس


.

.


فروش بک لینکطراحی سایتعکس