|
خداوندا دلتنگتم کجایی؟؟؟ عاشقانه,خاطره ,شعرو هرچی که دل تنگم بخواهد...
| ||
|
نه من آنم پست ثابت که زفیض نگهت چشم بپوشم نه تو آنی که گدا را ننوازی در اگر باز نگردد، نروم باز به جایی ، پشت دیوار نشینم ، چو گدا بر سر راهی کسی به غیر از تو نخواهم چه بخواهی چه نخواهی باز کن در که جز این خانه مرا نیست پناهی...
[ پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390 ] [ 13:34 ] [ شقایق ]
سالها گذشت تا معتکف بودن در خونه خدا نصیبم شود...
[ پنجشنبه دوم خرداد 1392 ] [ 12:22 ] [ شقایق ]
بار دیگر آمده ام تا با خود عهد بندم زمان امتحانات نباید اینترنت رفت
[ دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392 ] [ 16:20 ] [ شقایق ]
بمممممممممممممممممون دل من فقط به بودنت خوشه منو فکر رفتنتو میکشه لحظه هام تباهه بی توووووووووووووو زندگیم سیاهه بی تو نمیتووونم یا امام رضا منو دریاب کاش که تو رو سرنوشت ازم نگیره میترسه دلم بعد از رفتنت بمیره یا امام رضا تو لحظه هام بمون ...دارم جون میدم
[ شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392 ] [ 14:16 ] [ شقایق ]
امروزدلم دگرگون است ....حالو هوای عجیبی دارد .. شاید اضطراب شاید استرس شاید امید به بخشش و رحمت ....و شاید فرصتی دوباره ... این روزها از مولا و خدایم دور شده بودم ....
[ پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392 ] [ 13:39 ] [ شقایق ]
دلم گرفته بود آکند هاز غم دلم فریادی میزد که هیچکس نمیشنید این فریاد از اعماق وجودم بود.. خدایا من در این مشهد الکی نیامده ام ...میدانم زیرتمام قول هایم زده ام اما آبرویم را حفظ کن تمام بنده هایت بعضی اوقات خطا میکنند من نیز بیزارم از این خطا..... [ دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392 ] [ 16:29 ] [ شقایق ]
این زندگی انقدر کوتاه است تا به خود می آیی نه فرصت عاشق شدن داری نه فرصت عشق ورزیدن ...... میدانم زندگی آنقدر پر پیچو خم است خداوند هر لحظه در زندگییم نورانی تر شو... خدایا معشوقه ام تویی..آیا من معشوقه کسی هستم؟؟؟؟؟ خدایا دوستت دارم.......عشق ورزیدن زیباست
[ یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392 ] [ 2:23 ] [ شقایق ]
مرگ چقدر بی احساس عزیزان را از ما میگیرد ...... برادر هم اتاقیم دار فانی را وداع گفتک چه سختو وحشتناک غم سراغمان می آید ... خدایا من میترسم از مرگ .....من هنوز آماده نیستم ...مراببخش و بعد ببر...
[ چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1392 ] [ 21:2 ] [ شقایق ]
نمیتوانم انسانهای اطرافم را بشناسم خداوندا اینجا زمین است انسانهایش از خاک اما کاش خاکی باشند.... اینجا دلی تنگ است آنجا را نمی دانم .....
[ چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1392 ] [ 13:38 ] [ شقایق ]
خدااااااااا من کجای زندگیمم؟؟؟
[ سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1392 ] [ 11:9 ] [ شقایق ]
بازم سلام امروز خب چون همش به نت دسترسی داشتم چند بار آپ کردم خب این خیلی عالیه .. امروز بچه های کلاس همه شاد و خندون خب این شادی روی منم تاثیر میذاره اینکه ادم خیلی شاد و خندون باشه خیلی خوبه...ینی یه حس خوبیه اما خدانکنه ادم دلش بگیره خودشو به زمینو زمان بزنه نمیدوننه چی میتونه شادش کنه... اینکه این روز ها داره مثل برق میگذره یه جحورایی دل ادم رو میترسونهو این که لحظه های ادم دیگه بر نمیکردنن ترسناکه من که خودمو با بچه های اتاق مفایسه میکنم میبینم همیشه تو زندگیم ارامش پا برجا بودی عزیزیو از دست ندادیم یا از مریضی ناله نکردیم ...یا اوضاع بر وفق مرادم بوده اما نمیدونم بازم چرا از خدا طلب دارم ... نمیدونم شاید ناسپاسم یا اینکه خیلی ادعا دارم ...میدونم خدا منو خیلی دوست داره میدونم روزای مشهدم رو به اتمامه اما وقتی به این فکر میکنم که دعام برآورده شده و خدا صدامو شنیده یه حس آرامش عجیبی میاد سراغم چقد خوبه با اینهمه گناه بازم خدا میبخشه و حاجتتو روا میکنه...حالم خیلی خوبه میدونم اگه حالت از تنهایی میگیره به تموم لحظه هایی که خدا همراهیت کرده فکر کن و بعدش از ته دلت صداش کن و سجده شکر به بذار.....دوستت دارم خدای نازنینم [ دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 17:50 ] [ شقایق ]
حالم توپه خدایا شکرت
[ دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 17:42 ] [ شقایق ]
سلام به مخاطب خاص مگه من تو پست قبلیم حرفی از عروس شدن زدم ؟؟؟؟ اتفاقا گفتم تو اوج خوشبختییم .. ای بابا اصلا پسر خوب و مذهبی کجا پیدا میشه؟؟؟ مگه ادم با برادرش دردودل میکنه؟؟؟؟ منکه با امام رضا درد و دل میکنم ...بعدشم مگه من چییییییییییییییییییییییییی گفتم ؟؟؟
[ دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 13:28 ] [ شقایق ]
امروز روز خیلی خوبی بود از صبحش بسیار خوب بود ... البته درسته که کلاسمو دیر رسیدم اما کلاس خیلی خوبی و پرباری بود ... امروز زنگ زدم خونه بابا رفته بود تهران نمایشگاه تهران 150 هزار تومن کتاب خریدن نمیدونم کتاباگرون بوده یا اینا یه عالمه کتاب گرفتن در هر صورت تا این خونه ما تبدیل به کتابخونه نشه اینا دست از خریدن کتاب بر نمیدارن .... خلاصه منم مثلا کتاب میخواستم ها یه یاد آوری نکردن.....منو فلاموش کلدن.....گلیه میکنم هاااااااااااااااا....... امروز یکی از دوستان دوره کاردانی رو دیدم البته دوستیمون در حد سلام علیک بودیم از پشت دستشو گذاشت رو شونم برگشتم شناختم روبوسیو .... کلی با هم حرف زدیم ....3 سال پیش که اخرای کاردانی بود عروس شد الان یه دوقلو داشتو کارشناسیشو تموم کرده بود و تو اداره مخابرات استخدام شده بود .... بعد از اینکه ازش جدا شدم گفتم من چقدر از زندگیم عقبم ؟؟؟؟ چی بگم خدا جون ولی من عاشق این زندگییم که تو بهم دادی....من اوج خوشبختی ام ...بوس خدا
[ یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 23:8 ] [ شقایق ]
امشب هم راهییه حرم شدم .....انگار صدایم میزد... من با ز آمده ام ....دعای کمیل امشب چسبید.... ولی باز من تنها و تنها و تنها....... خسته شدم از آدمهایی که میان تو مسیر زندگیم ....اما خود زندگیم نیستندو میرن.....تا کی بلاتکلیف؟؟؟؟ چقد بده وقتی نمیخوای با کسی دوست باشی تنها می مونی.....این تنهایی حقه منه ؟؟؟ دلم گرفته ...خدایا صدامو میشنوی.......کجااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااست؟؟؟
[ جمعه سیزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 1:20 ] [ شقایق ]
پیاده زیر باران...قدم قدم ....گوش دادن به نوایی که دوستش داری....چادرت خیس خیس..... مردمانی در حال قاییم شدن از باران.....باران بهاری...سرشار از برکت... قدم از قدم برمیدارم و به سمت ملائک حرکت میکنم ....زیر لب صلوات زمزمه میکنم ..... پاهایم خیس شده از اب باران.....جاده را آبی روان در برگرفته ....پاهایم را میزنم به آب و عبور میکنم ... یک ساعت شدپیاده زیر قطرات آسمانی به سمت معشوقه حرکت کردن .. پا درد را احساس نمیکند گویا شوق پرواز را دارد ....گویا میدانند خستگی برای این قدمها معنایی ندارد ... گنبد طلائییش نمایان میشود ...دست برسینه میگذارم و خم میشم و سر تعظیم را از شرمندگی برنمیدارم تا جواب سلامم را دهد ...میدانم میدهد چون جواب سلام واجب است میخندم با عشقو شور وارد میشوم ...پر میزند دلم زیرا میداند دعوت شده است .... من هستمو مولایم رضا...اینجا مشهد است ...قطعه ای از بهشت... ------------------------------------------------------------------------------------------------------ قابل توجه مخاطب خاص: من که هنوز عروس نشدم که دعوتتون کنم ...گفتم انشاالله سال دیگه عروس شده باشم یک دعا بود ....خجالت زدم کردید ها...ههههههههه امروز روز معلم بود واسه دو تا از معلمای مدرسم که شمارشو داشتم پیام فرستادم خیلی خوشحال شدم از همینجا از خانوم زارعی و آقای زاهد که زنو شوهر بودند و معلم بسیار خوب دوران دبیرستانم بودند و خانوم خسروی مدیر مدرسه که بسیار دوست داشتنی بودند تشکر میکنم ....روزتون مبارک
[ پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392 ] [ 15:5 ] [ شقایق ]
بعد از مدتها دوباره آمده ام در این دنیای وارونه مجازی دلتنگییم بی شمار احساساتم در تنگنا قلبم پر تپش و خدایی که از رگ گردنم نزدیکتر،مهربان خدارو شکر امروز نرفتم دکتر بهتر شدم امروز روز تولد حضرت زهرا شاید من هدیه گرفته ام ....خدا یا تو را سپاس از دیشب میخواستم برم حرم غسل زیارت هم کردم اما خب نشد برم خیلی دیر وقت بود باید یه پای ثابت میداشتم که تا صبح حرم بمونم مثل چند سال پیش حیف از دستم رفت تولد حضرت زهرا سال دیگه زنده باشم کنار همسرم میام مشهد واسه تشکر خیلی آروومم ...خیلی خیلی حالو هوام خوبه....خدایا تو با من چیکار میکنی؟؟؟؟ اینهمه امید تو زندگیم واسه چی اومدن ؟؟؟؟ هنوز نرفتم حرم تو خوابگاه تنهام گفتم تو اینترنت نیام درس بخونم حالا همش اشپزی میکنم هههههههههههه دلم میخواد از دلم بنویسم اما احساس غریبی ندارم که بنویسم ..حالم خیلی خوبه [ چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1392 ] [ 17:45 ] [ شقایق ]
اینبار با پای دل آمده ام مرا دریاب صدای گذشت روزها به گوشم می رسد
[ یکشنبه هشتم اردیبهشت 1392 ] [ 1:28 ] [ شقایق ]
دلم آروم باش خدا همراهته.... [ سه شنبه سوم اردیبهشت 1392 ] [ 20:45 ] [ شقایق ]
روزها و شب هایم منتر چنین فرصتی بودم که داین بارگاه ملکتونی قدم بگذارم تنها با پاهای خودم در این آستانه اشرفیه غرق در خیالات دنیایی و اخرویه خودم با مولایم خلوت کنم آنگاه که رو یاهایم به حقیقت پیوست اشک شوق از چشمانم سرازیر شد آمدنم به مشهدالرضا ینی یک معجزه در زندگیه من در لحظات عمرم و میدانم سزاوار این موهبت الهی نبودمو نیستم اما چه کنم که من نیز دعوت شدم در این حریم ... من امدم اما حالا دلم برای معصومیت از دست رفته خودم میسوزد من قول داده بودم که برای چه مشهد را نتخاب کرده ام اما تمام ان قول ها بخاطر تجربه کردن خیلی از چیزها مرا نابود کرد ... نمیدانم شاید تند سخن میگویم اما شقایق دیگر شقایق پاک امام رضا نیست میدانم بارها دلش را خون کرده و شکسته ام اما هر چه دیدم لطف بود هرچه دیدم بخشش بود وحال که این وبلاگ در دست همچون نویسنده گناهکاری هست نمیدانم چه مینویسم که مخاطبانم اینگونه دلشان روانه جرم مبشود و اشک بر گونه های زیبایشان نقش میبنند.. باور کنید من هم یه ادم ساده هستم من لیاقت اینهمه محبتهای شما رو ندارم دسنو پاتون رو میبوسم اگر اشکی جاری شد دلتون روونه شد منو هم از دعای خیرتون بی نصیب نذارید
[ دوشنبه دوم اردیبهشت 1392 ] [ 1:13 ] [ شقایق ]
من بعداز مدتها به حریم امن الهی دعوت شدم .. آری دعوت ، دعوت نام داشت ...انچنان که میخواستم مولایم اشک ها را بر گونه هایم هدیه داد.. قلبم از دوری او و جداشدن از او دوباره به تپش افتاده بود ... من شقایق با اینهمه سردرگمی طی روزها در مسیر حریم الهی قدم میگذارم .. آیا انچنان که سرنوشت را برای خود رقم میزنم ، سرنوشت با من راه خواهد امد؟؟؟ من که در این اتاق تنگ و تاریک با چند تخت خواب به اینده ام مینگرم ....چه برسرمن خواهر امد یا اینکه که بر سر راهم خواهد امد؟؟؟؟ خدایا از این سر در گمی خسته شدم ..
[ جمعه سی ام فروردین 1392 ] [ 19:20 ] [ شقایق ]
باز آمده ام شاه پناهم بده ... دیروز رسیدم مشهد خب اونقد سرم شلوغ بود ه نتونستم برم حرم امیدوارم الان که تصمیم حرم رفتن گرفتن برم یک ماهه اقامو ندیدم میشه دلتنگش نباشم ؟ میشه اشک از چشام نیاد ؟ باورم نمیشه به این زودی مشهد موندنم داره تموم میشه باورم نمیشه باز باید کوله بار سفرو یواش یواش ببندم ای خدا کمتر از یک سال دیگه من فقط مشهد میمونم ؟ چجوری دلت میاد ؟ میدونم که از امتحاناتت سربلند بیرون نیومدم منو ببخش انسانمو خطاکار خدایا امروز میخوام برم پیش امام رضا میشه اشک چشامو ازم نگیری میشه یه حس دلتنگی بیاد سراغم ؟ یا امام رضا خیلی وقته گریه نکردم نمیدونم چرا دلم میگیره ولی گریه نمیکنم ...شایده خسته ام ... شاید ناامید .... شاید قلبم از گناه تیره شده ... یا علی ابن موسی الرضا مارودریاب...
[ سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392 ] [ 17:37 ] [ شقایق ]
خیلی دلم گرفته ..... خیلی تنهام ... هیشکی منو دوست نداره .... خدا جون طاقتم تموم شد بهم صبر بده ... صبر ...صبر ....صبر..... دیگه نمیکشم .....خداااااااااااااااااااااا
[ شنبه بیست و چهارم فروردین 1392 ] [ 12:26 ] [ شقایق ]
سلام خدااااااااااااااااااااااااااا
[ پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1392 ] [ 13:3 ] [ شقایق ]
خدای خوبو مهربونم سلام این چند روزه خیلی خوشحالو آرومم نمیدونم واسه چی اما این احساس هر چی هست از وجود تو.... امشب یکی نائب الزیاره من تو حرم امام رضاست ...وقتی شنیدم خیلی خوشحال شدم .. خدایا میدونم با تموم بدیهام هنوزم مواظبم هستی که خطا نکنم ... شرمندتم اما بازهم دوستت دارم..... دوقلوها رفتن دانشگاهشون ...منم هفته دیگه میرم مشهدالرضا یه ماهی میشه نرفتم زیارت امام رضا هنوز سال نورو بهش تبریک نگفتم .....ولی میدونم منو میبینه شاید برا اینه که آرومم... وقتی تو جمع خونواده همه میگنو میخندن خیلی خوبه تو اون لحظه بگی خدایا شکرت
[ یکشنبه هجدهم فروردین 1392 ] [ 22:11 ] [ شقایق ]
ما نسل بوسه های خیابانی هستیم… نسل خوابیدن با اس ام اس… نسل دردو دل با غریبه های مجازی… نسل غیرت رو خواهر,روشنفکری رو دختر همسایه… نسل پول ماهانه,وی پــ ی ان… نسل عکسهای برهـ ـنه بازیگران… نسل جمله های کوروش و شریعتی… نسل ترس از رقص نور ماشین پلیس… نسل استرس های کنکور و سکته های خاموش… نسل تنهایی,نسل سوخته… یادمان باشد هنگامی که دوباره به جهنم رفتیم مدام بگوییم: یادش بخیر…دنیای ما هم همینجوری بود… "کارنامه"..... [ دوشنبه دوازدهم فروردین 1392 ] [ 15:52 ] [ شقایق ]
روز خوبی بود حس میکنم از وقتم به خوبی بهره بردم نسبت به روز مرگی های قبل...... باران میبارد بر گونه هایم نرم نرمک ، میخندم و در خیابانی تنها لی لی بازی میکنم به یاد دوران کودکی ام ... من همان کودک بی آلایشی هستم که سراسر وجودم مهر ومحبت است .... گریه ام از روی دلبری کردن است .... خنده از از صمیم قلبم به رویاهای بزرگی که در ذهنم پزرگ میکردم بود .... حالا من همان کودکم که با دلی ساده به بزرگیه خودم روی بامه خانه میرفتم و می اندیشیدم به امروز فکر میکردم به روزی که برای خودم بزرگ شده ام .... ربع قرن زندگی خواهم کرد و در این ربع قرن چه کاره شده ام ... آیا فرد موفقی هستم یا ای خداااااااااااااااا.. [ شنبه دهم فروردین 1392 ] [ 20:28 ] [ شقایق ]
وقتی به خودم نگاه میکنم میبینم چقدر لحظه های زندگیمو پای اینو اون سوزوندم و شاید بهترین لحظه هایی که میتنستم با خدا خلوت کنم رو به راحتی از دست دادم و تو تنهایی هام به همه چی غیر از خدا فکر کردمو برا خودم رویاهای مختلف ساختم.... چقدر بده یه حس بهت بگه اهای شقایق خیلی عقب موندی از زندگی مگه چقد میخوای زنده بمونی مرگ هر لحظه ممکنه در خونه قلبتو بزنه چرا با خدا قهر میکنی؟؟؟ خجالت نمیکشی تو بنده ای ؟؟؟ سر نمازم خیلی گریه کردم اخه میدونی چیه؟؟؟ بابام گفت شقایق تو که مشهد هستیو مهمون اما رضا چرا نماز صبحت غذا میشه اینجا خونه هستی من بیدارت میکنم اما تو خوابگاه در جوار اقا چجوری روت میشه بیدار نشی.... قدر لحظه هاتو بدون منم که کافیه بابا یخورده ناراحتیشو ببینم اونقد اشک تو چشمم جمع شده بود که اگه بابا از اتاق نمیرفت جلوش اشکم میچکید... خدایا باور کن خودت میدونی من اونقد را هم بد نیستم ...اما دارم بد میشم واسه چی؟؟؟ تنهایی بهونمه آره؟؟؟؟ ممنونم که تو دنیا یه خونواده خوب دارم یه خدای مهربون که خیلیا ندارن.... خدایا آرامشم رو بیشتر کن بذار بیام تو راه تو قدم بردارم نه راه اون شیطون لعن شده... [ جمعه نهم فروردین 1392 ] [ 22:4 ] [ شقایق ]
خدایا آرومم دوستت دارم بخاطر این آرامش که دارم .... [ پنجشنبه هشتم فروردین 1392 ] [ 17:39 ] [ شقایق ]
خداوندا به روی زندگیه دوباره ام سلام میکنم ...زندگی که روز بروز میگذرد.. من مانده ام با تمام این روزهایی که شب میشوند...شبهای دلتنگی ...شبهایی که از خواب نیمه شب بیدار میشوم ...به خدا میگم دوسستت دارم و باز میخوام ...گویی فرشتگان بر شانه ام میزننند برخیز که منتظرند ...برخیز و لعن کن شیطانی که لعن شده است ....اما باز از سوی من پاسخی نمی اید ... من باز دوست دارم بیدار شوم اما چشمانم روی هم میروند و به خواب عمیق فرو میروند... پس چه شد آنهمه دوست داشتنهایی که نثار خداوند میکنی؟؟؟ چگونه میگویی دوستش داری و به حرفش عمل نمیکنی؟ به وظیفه ای که در اختیارت گذاشته به تسبیحی که 5 بار فقط 5 بار باید ادایش کنی... چگونه رویت میشود دوباره با خدایت خلوت کنی و باز دوباره فرشته های قلبت را زیر پا نهی... خداوندا مرا میشناسی دستم تهی ...چشمم تهی ...قلبم تهیی ... خودت مرا دریاب...مبادا رها شوم ---------------------------------------------------------------------------------- دیروز با خونواده رفتیم گرگان عید دیدنی خونه عروس خانوم ...بعدشم رفتیم النگ دره النگ دره یکی از جنگلهای زیبای استان گلستانه که نزدیک ناهار خورانه گرگانه البته راهش جدا میشه ... وای نمیدونید چقدر قشنگ بود با اینکه هوا تاریک داشت میشد اما بازم زیبایی رو میشد دید ... منم دوباره هندزفری گذاشتم تو گوشمو اهنگ غمگین گوش دادم ... دلم به جای اینکه آروم بوشه داغون شد ...یک بغضی گرفته بود که قسمت شد رفتیم بعد از جنگل امامزاده ... امام زاده خیلی صفا داد تا تونسنستم گریه ردم بعدشم کل راه از گرگان تا خونه رو گریه کردم کنار شیشه ماشین هیشکی گریمو ندید ... البته گریه من خیلی خوب بود چون دلم حالو هوای عجیبی گرفته بود ...بعضی اوقات با خودم میگم چرا اینطوری تنها شدم باز به خودم میگم حتما مصلحت بر این بوده هنوز وقتش نشده... خوبیه اینکه کنار خونواده باشی اینه که دیگه فکر به دوستی نمیکنی...یا قرار نمیذاری ...یا از وقتت بهتر استفاده میکنی اما بازم خسته میشم ... فردابرم تو شهر یکم چرخ بزنم حالو هوا عوض کنم ..هواخیلی سرد شده .. در کل امروز خیلی روز خوبی بود ....تونستم چند صفحه کتاب درسی هم بخونم ... ----------------------------------------------------------------------- [ دوشنبه پنجم فروردین 1392 ] [ 19:23 ] [ شقایق ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||